خرید بک لینک
روی پام خوابیدی. پسروز آینده ۸ ماهه می‌شوی. قدت هم حدود ۸۰ سانت شده. امشب نذر کردم چیزی برای حضرت رضا که مراقبت باشد.شاید دو سه برابر اینی که تاحالا زندگی کرده‌ام هم زندگی کنم اما امشب شکل عجیبی از مرگ را دارم تجربه می‌کنم. به حرف‌های دوستم - امین - که پزشک است فکر می‌کنم وقتی پرسیدم ازش که "مرگ چطور از نظر پزشکی اتفاق می‌افتد؟" و او جواب می‌داد.امروز در پیاده روی که پشت حسینیه ارشاد داشتیم عصری داشتم به این فکر می‌کردم که چرا اسمت را حافظ انتخاب کردیم. فکر می‌کردم به اینکه دیروز در باغ کتاب کنا

برچسب: نویسنده: رویا شمس تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 12:20

پسرمسلامدیشب، بسیار سخت و با درد خوابیدی. دندان‌هایت دارد یکی یکی بیرون می‌زند و این همراه عوارضی است. مثلاً اینکه پاهایت عرق‌سوز می‌شوند، یا اینکه حوصله نداری... همین دیشب خاله‌ات که به تازگی به شکل جدی می‌خواهد عکاسی کند از سفری یکی-دو روزه بازگشت و آمد خانه‌ی ما.درباره عکاسی صحبت می‌کردیم. از اتفاقات سخت و تلخ و تاریک عکاسی می‌خواستم بگویم برایش که در همین سفر اول می‌گفت سخت سفر کرده است. می‌خواستم از یک سبک زندگی دیگر بگویم. اما خب دیدم شرایط برای صحبت‌های اینطوری فراهم نیست.فکر کردم برای تو

برچسب: نویسنده: رویا شمس تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 12:20

وقت هایی که از بوسیدن تو مینویسم... خودم را درحال بوسیدنت میبینم. شبها تو را به آغوش میکشم. و میبویمت. مثلاً همین دیشب، همین دیشب که هی تشنه میشدی و هی برایت آب می آوردم، هی تو باز طلب اب میکردی... نگاهت کردم. لا به لای کارهایم که کنارت نشسته بودم و انجام میدادم نگاهت میکردم و دلم غنج میرفت. این سوال همیشگی ذهنم را تکرار میکردم که «ما چه کردیم که تو، توی زیبا، توی خوب و معصوم شده ای پسر ما... فرزند ما». و هیچ جوابی برایش پیدا نکردم. تا خود صبح که داشتم نگاهت میکردم ... نگاه میکردم به اینکه چقدر

برچسب: نویسنده: رویا شمس تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 12:20

پسرمهمیشه از این میترسیدم که کارمندی بشوم ساعت زن. رأس ساعتی برسم، رأس ساعتی برگردم، رأس ساعتی فلان کار را بکنم! همیشه ترسم از این بود. اما دارم در جریان یک دگردیسی ارام باور میکنم که من، در آستانه‌ی 40 سالگی کارمندی هستم تمام قد ساعت زن. که اگر دقیقه‌ای جا به جایی در ساعاتی که ثبت میکند داشته باشد، حتماً دارد دروغ می‌گوید، یا کاری خلاف آنچه باید انجام میداده، کرده است!من روزگاری عکاسی بودم... پیش از آن شاعرکی جوان...نویسنده‌ای پر شور...پزوهشگری کنجکاو و با دقت و کُند تا ته ماجرا را در بیاورم...

برچسب: نویسنده: رویا شمس تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 12:20

پسرمسلامدلم برایت تنگ است. دوست دارم زار زار سر بر پشتت بگذارم و بگریم. چقدر یک انسان می‌تواند بدبخت باشد که حتی کسانی که دوستشان دارد، دوستش نداشته باشند و مایه عذاب آنها باشد؟ که من هستم.پسرمدلم برایت تنگ است. دوست دارم هزار میلیارد کلمه از هزار زبان جهان بلد باشم که با تو صحبت کنم. شاید تو صبورترینِ کسانی باشی که میشناسمشان برابرم... شاید چون هنوز نمیدانی عبارات را، فقط نگاهم میکنی... از تاریخ فلسفه که برایت میگفتم گمانم گفتن از رنجِ بشر بود... از نظریه‌های جامعه شناختی که هرگز نفهمیدمشان هم،

برچسب: نویسنده: رویا شمس تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 12:20

عزیز دلم؛پسرکِ بازیگوشِ کنجکاوم... سلامتو بعدها که این یادداشت‌ها را بخوانی خواهی دانست، شاید، که این پدرِ مفلوکِ تو، از چه جهانِ گرگ مأبانه‌ای با تو سخن گفته، سخن می‌گوید.من چه به مرگِ خواسته یا چه به مرگی ناخواسته بمیرم، این را باید به تو فهمانده باشم که آینده، ابداً وجود ندارد. آنچه تو از آن به اینده یاد می‌کنی، اکنونی است که پیش از این آینده بوده... پس؛ هر آینده‌ای درست در لحظه‌ای که به فرابرسد، اکنون است... و درست پس از آن گذشته. این امری اجتناب ناپذیر بوده و هست... این امری است که بسیار فل

برچسب: نویسنده: رویا شمس تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 12:20

مهر، آبان و حالا که آخر آذراست. ننوشتم برایت. آری پسرم. به گذشته که بر میگردم دیدم چقدر از سختی‌ها برایت گفتم و برای خودم این را در نظر گرفتم که تا اوضاع بهتر نشده برایت هیچ ننویسم. اوضاع اما هنوز بهتر نیست و در شرایطی به سر میبریم که عمیق ترین دوره یأس اجتماعی را داریم امتحان می کنیم. امتحان پس میدهیم. شرایط عجیب و غریبی است که هرگز در دهه های قبلی عمرم تجربه شان نکرده ام. گاهی با خودم فکر میکنم شاید شبیه بعد از کودتای 28 مرداد باشد... اما من آن روزها را که ندیم. من تیر 78 را دیدم، من خرداد 88

برچسب: نویسنده: رویا شمس تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 12:20

صفحه بندی